سلام دوستان به وبلاگ من خوش آمدید همیشه حرفم اینه یه روزی یه جایی یه کسی......صبر داشته باش

دلم برات تنگ شده...

اما من...
من میتونم این دوری رو تحمل کنم
...
به فاصله ها فکر نمیکنم
...
میدونی چرا؟؟ آخه
...
جای نگاهت رو نگاهم مونده
...
هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم
...
رد احساست روی دلم جا مونده
...
میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم
...
چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن
...
حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی
...
میدونی که همیشه با منی
...
میدونی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی
...
آخه...تو،توی قلب منی
...
آره!تو قلب من
...
برای همینه که همیشه با منی
...
برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی
...
برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم
...
آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه
...
هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم
...
دیگه نمیتونم تحمل کنم
...
دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم
...
دستامو که بو میکنم مست میشم
...
مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم
...
و آخر همهء اینها
...
به یه چیز میرسم
...
به عشق و به تو
...
آره
...
به تو
...
اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه
...
اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم
...
اونوقت دیگه تنها نیستم

حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم
..
به این تنهایی دل بستم
...
حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست
...
پر از یاد عشقه
...
پر از اشکهای گرم عاشقونه....


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٤ توسط pegah

نوروز پیامبر مهر است که مرا وامی دارد تنها به خاطر تو دوست داشتن را یاد بگیرم.

**********

نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند.

*************

کارگردانی است نوروز که می گوید نور ..صدا…حرکت و من برای به دست آوردنت همه نقشهای عالم را بازی می کنم.

*****

شیشه می شکند و زندگی می گذرد.نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت.

************

زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند.نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد.

*********

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم.سال تحویل دلم می گیرد با تو تا آخر خط بیدارم.

*******

پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از آن شما نیست.

*****

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند

****

باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند.از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی.

*********

اگر در نوروز کسی برات اس ام اس خالی فرستاد ناراحت نشو بدون انقدر دوستت داره نمی دونه چی بگه.

********

از نوروز می اموزیم که هیچ وقت کسی را نا امید نکنیم شاید امید تنها دارایی اش باشد.نوروزتان مبارک باد

مهربان من

درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ،اندیشه ای پویا و ازادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی ارزومندم.

*********

جشن است که نوروز به پا خاسته است.شادی و سعادت جهان آن تو باد.از هر دو جهان فقط تو را می خواهم.

***********

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.

*********

نوروز آیین رفاقت را نگاهبانی می کند که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند.

****

در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم .

*************

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد

*************


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٤ توسط pegah

تمامی لحظه هایم
              پر است از
تمامی لحظه های
              با تو بودن
مرور می کنم
              تمامی ثانیه هایش را
و با لبخندی
              می سپارمشان به خاطر
نمی دانی که
              چه لذتی دارد
یادآوری این همه
خاطرات قشنگ
     حرف های شیرین
            چشمان خندان
                 آغوش گرم و محکم
                       و ...
                            و بوسه های گرم ترت
هر روز با یک سلام بیدار شدن
             و شب ها با یک آرزو خوابیدن

تمامی شب
       رد پای عشقت را
               به دنبال دارد
و هوا
      عطر قدم هایت را
               به خاطرش می سپارد

تو
ای خوب همیشگی
چگونه است که
      همیشه و همه جا
                           با منی ؟
حتی وقتی که نیستی
     دستان همیشه گرمت را
            حس میکنم
                 و میفشارمشان
                                مثل همیشه

تو را در قلبم جای دادم
و درش را بستم
          که نه تو بگریزی
              و نه
غریبه ای
       به خانه دلم
                 سرک بکشد !
کلیدش را هم
    مدت هاست
       که عمدا گم کرده ام
 
عزیزم !
محکومی تا ابد در دلم بمانی

ای عشق جاودانی سودا

                         ای آسمان من

دوستت دارم


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٤ توسط pegah

سلام دوستان سال نوتون مبارک باشه انشالله تو سال ١٣٨٩ هممون به آرزوهایی که به صلاحمونه برسیم منو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید

بازم سال نوتون مبارک


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ توسط pegah

ما همه می پنداریم که باید خدا را پیدا کنیم.اما افسوس که نمی دانیم در انتظار یافتن

او دعاهایمان را به کدامین سو روانه کنیم.سرانجام به خود می گوییم که او در همه جا

هست، در هر کجا که به تصور آید، و نایافتنی است، و بی هدف زانو می زنیم.

 

ــــــــ مائده های زمینی- آندره ژید ـــــــــــ


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ توسط pegah

چند روزی است که عطش رهایی افکار درونم را خشکانیده اند!

 دیگر، هیچ میلی به نوشیدن شراب مستانه ی شعر ندارم؛

چند روزی است آسمان دلم را هوایی غم آلود در بر گرفته است.

تمام دلخوشی من در این خلوت غم آلود ، تجسم رویاهای دست نیافتنی است

حجم آبی آسمان را یادت هست؟

در آن لحظات رویایی که من و تو، با هم، زیر این چتر آبی قدم می زدیم

ومن زنده بودم،نفس می کشیدم، یادت هست؟

چند روزی است ابری سنگین واسطه ای میان من و خورشید شده ست.

دیگر مجالی برای تفکر نیست

برای تجسم یک رویا

برای بیان احساس

دوباره همه چیز مثل روز نخست می ماند

همه ی هرآنچه هیچ بود دوباره اتفاق خواهد افتاد،

و من باز همان تنهاترینم

احساسم را از من گرفته اند

قدرت تجسم را از من سلب کرده اند؛

من بدون این دوبال چگونه زنده بمانم؟

بالهایم را به من بازگردانید،

قصد نفس کشیدن دارم

می خواهم دوباره احساس کنم

می خواهم احساسم را بیان کنم

می خواهم زنده بمانم.

-----------------------

محمد علی کوثری


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ توسط pegah

نمی دانم خورشید آرزو هایمان در کدامین افق پنهان شد و دنیای عاشقانه ی ما را به دست بی رحم

تاریکی سپرد.من می روم و در ظلمات بدون عشق و آرزو به انتظار مرگ می نشینم.

حالا که عابر همیشگی شبهای تنهایی،گشته ام با کوله باری از گریه های بی صدا و پنهانی

 که تنها خداوند آنها را می بیند دست های پرنیازم را به سوی او دراز می کنم

و می خواهم که سیاهی تردید را در نگاه تو بشکند و باور کنی جز تو هیچ کس را دوست نداشتم...


--------- گزیده ای از رمان اشک لیلی نوشته ی مریم دالایی --------

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ توسط pegah

حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هرکسی
به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت .  

 

دکتر علی شریعتی


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ توسط pegah

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست‌رسیدن بود

گل شکفته‌! خدا حافظ، اگرچه لحظة دیدارت‌

شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری‌، موازیان‌ِ به‌ناچاری‌

که هر دو باورمان زآغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، امّا

بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من‌

فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم‌

تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود.

--- مرحوم منزوی ---


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ توسط pegah

خستگیهایم را به کدام ستون تکیه دهم

 

وقتی گوشهایت پناه پنبه ها شده و

صدایت به سفری دور رفته...

دور رفته ای

فرسخ ها دورتر از نبودن...

کاش تو هم مرا

آنچنان که من تو را

می جویم

می جوییدی...

.

.

.

و من

همینجا

پشت کوهها

پشت مرزهای ضد عبور

پلک های ضد خواب

اشک های خشک شده در حسرت

انتظار میکشم

آری، پشت نگاهی پر التماس

و آرزوی خستگی ناپذیر عشق

به همراه صدای سکوت تو

منتظر می مانم

منتظر می مانم

منتظر می مانم

.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ توسط pegah

خدایا!

یاری ام ده ، تا اگر در بند دشمنان درمانده ام یا از بار خطاها رنجور و دلخسته ام ،

هراسی به خود راه ندهم که تو مرا پناهی و زیان دیدگان را خریداری.


خدایا !

مرا از لذت و سرمستی عشقی که در دل دارم رها مساز .

دستگیرم شو تا هر دم افزون شود و من مست تر...

و در پناه خودت از گزند آفت ها در امانش بدار. یاری ام ده ،

تا اگر سرخی جمال مهرویان را ندارم ، از زرد رویی عاشقان بی بهره نباشم


خدایا !

یاری ام ده ، تا از ظاهری پسندیده و درونی آشفته بپرهیزم و موهبتی عطا کن تا در

هنگامه سختی با دلی آرام نامت را بخوانم و در روزگار امن و آسایش ،از یاد تو غافل نمانم.


خدایا!

یاری ام ده ، تا در رشته گرانبهای خلقت تو ،گوهری تابناک باشم ،نه مهره ای کم بها.


خدایا!

یاری ام ده ، تا چنان خوش خوی و افتاده باشم که با مردمان به مهر درآمیزم ،

اما عزت نفسم را چنان بلند کن تا به هر خسی در نیاویزم.


خدایا!

مرا سخاوتی عطا کن تا مُهر از کیسه بردارم و بر زبان بگذارم.


خدایا !

مرا ثنا و دعایی رسا عطا کن ،که اگر به کعبه روم ،جز سنگی نیست

و اگر به مسجد آیم ،جز دیواری نیست

زین رو به آستان تو رو می آورم و بی هیچ واسطه ای با لطف بی زوال تو

دست در آغوش می شوم


خدایا!

یاری ام ده ، تا راست بگویم و عیب مجویم،حرمت پیران آزموده نگه دارم

و بر هیچ آفریده ای منت نگذارم.


خدایا !

یاری ام ده ، تا به حال خستگان نظر محبت بیفکنم ، درون فروماندگان شاد کنم،

غریبان را به مهربانی دریابم و اشک یتیمان پاک کنم.


خدایا !

به درگاهت آمده ام با دستی تهی

سوزانم ،

اما امیدوار به روزگاری بهتر ،تا با فضل خود بر این دل مجروح به شیوه خودت مرهمی بگذاری


خدایا !

دستگیرم شو تا شعاعی از خورشید مهرت بر من بتابد ،که بی نور تو،

من به چشم هیچ کس نمی آیم.


خدایا !

یاری ام ده تا چنان خالصانه عمل کنم و بی ریا که در اصل وجودم ،

بهتر از آن باشم که مردم می پندارند.

پس مرا نیتی پاک عطا کن تا از کاستی هایم آگاه باشم.


خدایا!

باران رحمتت را بر بدکاران فروببار ،چرا که تو لطف خود را بر نیکان تمام کرده ای

و آنها را در راه حق محفوظ داشته ای.


خدایا !

یاری ام ده تا دل مردمان نیازارم ،که تیغ از زخم بیرون می آید  ، اما آزار در دل میماند.


خدایا!

گرچه بهشت زیبا و دلخواه است ،اما یاری ام ده تا در طلب آن نباشم .

مرا ایمانی ناب عطا کن که از سر بیم نباشد ،تا فقط از خطا باز بمانم .

و تنها از سر امید هم نباشد تا فقط طاعت تو بجا آورم.

بلکه فقط و فقط از سر عشق باشد....آمین

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ توسط pegah

هر کسی حال مرا دید،تو را نفرین کرد.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۸ توسط pegah

هوای گریه دارد دلم نمیدانم از حسرت بگریم یا از آز،چشمان اشکبارم را می سپارم به آن بی نیاز.

**********************************************

تو هیزمی و عشق او آتش،آتش در هیزم زن و به تماشا نشین.

***********************************************

خدایا بدین شادم که در دام تو افتادم از کشته ی تو خون نیایید

 

از سوخته ی تو دود نیاید.کشته ی تو به کشتن شاد،و

 

سوخته ی تو به سوخت خشنود است.

*********************************************٨

خدایا گریخته بودم تو خواندی،ترسیده بودم بر خوان "غمین

 

مباش"نشاندیم،ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش

 

اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش!

*************************************************

روزی تو از روزی دیگران جداست این همه رنج بیهوده چراست؟

*************************************************

خدایا!

تا خورشید عشق تو دمید،ستارگان همه ی عشقهای دروغین

 

افول کردند.

************************************************

خدایا!

من از قیمت خویش آگاهم ،پس من کیستم که تو را خواهم؟

***********************************************

خدایا !

امیدم به مهر تو تمام است؛تا مهر تو در میان است،ناامیدی

 

حرام است.ای دیر خشم زود آشتی!پس چرا مرا در فراق

 

بگذاشتی؟

***********************************************

خدایا!

اگر بر دارم کنی رواست،مهجورم مکن؛اگر به دوزخم فرستی

 

رضاست،از خود دورم مکن.

*************************************************

اصل وصال دل است باقی همه زحمت آب و گل است.

**************************************************

خدایا!

نیستی ،همه را مصیبت است و مرا غنیمت.

***********************************************

بلا از دوست عطاست.از بلا نالیدن خطاست.

خدایا!

نه ظالمی،که گویم"زنهار"؛نه بر تو حقی دارم که گویم"ببار"

کار به دست توست،این اندوخته ی خود را از خاک بردار.

**********************************************

خدایا!

آنچه را که خود کشته ای آب ده،آنچه را که من کاشته ام بر آب

ده.

***********************************************

خدایا!

گر ابلیس آدم را بد آموزی کرد،گندم را که به آدم روزی کرد؟

************************************************

خدایا!

آتش دوری را که داشتی،پس با آتش دوزخ چه کار داشتی؟

*********************************************

از او خواه که دارد و می خواهد که بخواهی،از او مخواه که ندارد

و می ترسد که بخواهی.

*******************************************

اگر از قفس هوی رستی به حقیقت پیوستی دنیا بر خلق 

 

پاش و زنده باش،درون کسی مخراش،و پاینده باش.

*********************************************

اگر در آیی در باز است،اگر نیایی،خدا بی نیاز است.

******************************************

اگر بر هوا پری،مگسی باشی،اگر بر روی آب روی خسی 

 

باشی،دل به دست آر تا کسی باشی.

**********************************************

خدایا!

اگر یک بگویی ام بنده ی من!

از عرش بگذرد خنده ی من!

**********************************************

 خدایا!چون بید می لرزم،مبادا که به هیچ نیرزم!

*******************************************

خدایا!

عمر خود به باد تزویر و زور و زر دادم،بر خود بیداد کردم،

خدایا!

بساز کار من،منگر به کردار من!

**********************************************

خدایا!

اقرار کرده ام به هیچ کسی خود.ای یگانه ای که از همه چیز

 

مقدسی!چه شود اگر مرا به فریاد رسی؟

*******************************************

خدایا!

بر سر از خجالت،گرد داریم؛

بر دل از حسرت درد داریم؛

رخ از شرم گناه ،زرد داریم.

*********************************************

خدایا!

ضعیفم خواندی،آری چنین است.محبت تو در دلم را کوبید ،

برخواستم،در را گشودم و چنگ در عشق زدم،

هر چه بادا باد!

***********************************************

یکی جویای بهشت است و یکی جویای دوست

فدای اویم که همتش همه اوست.

**********************************************

خدایا دوستت دارم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱ توسط pegah

می دانی زندگی یعنی چه؟

زندگی یعنی غرور یعنی گذر کردن بی تفاوت،یعنی خندیدن

 

به شکم گرسنه ای در کنار گذر خیابان،زندگی یعنی کوبیدن

 

در گوش پسرک کوچکی که در خیابان گوشه شلوارمان را گرفته

 

و برای خرید آدامسهایش التماس می کند،چهار تاش صد تومن،

 

تو رو خدا،زندگی یعنی ندیدن عرق بر پیشانی پدری که فرزندش

 

بستنی فروش کنار خیابان را با دستهای کوچکش به پدرش

 

نشان می دهد و او را می کشد.......بعدا می خرم.

 

زندگی یعنی دروغ یعنی نیزه به قرآن کردن،زندگی یعنی

 

یک کمربند،کمربندی که زیر شکم او گم شده است،اویی که

 

با خون جگرهای هزاران نفر بزرگترین مجلس عزای حسین را

 

بر پا کرده است،زندگی یعنی رها کردن ،یعنی گم شدن

 

زندگی یعنی جمع شدن در ماشین،روشن کردن سیگار برگ

 

و بلند کردن صدای آهنگ مایکل و گذشتن از همه این چیزها...

 

با سرعت.....

 

زندگی یعنی دل شکستن یعنی له کردن،زندگی یعنی زیر پا

 

گذاشتن همه چیز،زندگی یعنی خندیدن به همه آنهایی که

 

 

زیر بار سنگین زندگی له می شوند،زندگی یعنی کج شدن

 

کمر یک مرد،زندگی یعنی قالب زدن آجر زیر آفتاب هوای پنجاه و

 

پنج درجه،با دستهای کوچک پسرک هشت ساله،از ساعت

 

پنج صبح تا هفت شب،زندگی یعنی نگاه یک پسرک پا برهنه

 

از پشت سیسه های بلند یک رستوران،زندگی یعنی پدری که

 

به خاطر دیه برای فرزندش خود را به زیر ماشین پرت می کند

 

من که برای بچه هایم فایده ای ندارم بلکه کردنم برایشان سودی داشته باشد،

 

زندگی یعنی ماهی سی هزار تومان فقط همین،و زندگی

 

با همه این چیزها یعنی ساختن حسینیه ی یک میلیارد تومانی

 

زندگی یعنی خون بالا آوردن یک دخترک دم بخت در کنار دار قالی

 

و زندگی یعنی پایین کشیدن شلوار کارگر کوچولو کارگاه

 

شکلات سازی به خاطر یک مشت شکلاتی که برای خواهر

 

کوچکش از کارگاه کش رفته بود،در زیر بازارچه،جلوی همه ی

 

رهگذران،زندگی یعنی همین.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ توسط pegah

چه می خواهم من امشب جز که باز آیی و دستانت میان دست خود گیرم.........

چه می خواهم به جز لبخند زیبایت فرا رویم.......

چه می خواهم به جز چشمان مشکینت.......

به جز لبخند زرینت........

به جز دستان سیمینت........

بیا اینجا ببین کز دوریت اینگونه غمگینم.....

بیا مرهم بنه بر قلب سنگینم.......

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ توسط pegah

با همه غروری که داشتم التماست کردم نماندی

چه ساعتهایی که کنار اتاق کز کردم و زاری کردم صدامو نشنیدی

 

چه شبهایی که تا صبح تو رو از خدا خواستم...... نفهمیدی

 

حالا دیگه اینجا آخر دنیاست،میرم جایی که تو نباشی،فکرت نباشه،جایی که من باشم و آتیش جهنم،بسوزم و دم نزنم،

بد کردی........کاشکی اینو دیگه بفهمی.........

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ توسط pegah

به یاد شمع رویت همچنان پروانه می سوزم

تو رفتی من به جایت اندر این کاشانه می سوزم

گهی آیم کنار قبر تو با دیده گریان

گهی از مهربانیهای تو در خانه می سوزم

 

مهشید دختر عمه ی مهربانم روحت غریق رحمت باد

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ توسط pegah

باز امشب چشم به آسمان دوخته ام

باز امشب گوش به صدای بال کبوتران می سپارم

تا شاید صدای بال تو را هم بشنوم

باز امشب تمام حرفها و درد و دلهایم را در قفس سینه ام محبوس کرده ام ....خیلی وقت است که دیگر به خوابم نمی آیی

 

خیلی وقت است که شبانگاهانگلهای بالش من رنگ اشک به

 

خود می گیرن ،رفتی،خیلی زود،بدون هیچ خبری،

 

تنها یادگار من از تو نقش غروبی است که تو را با خودش برد

 

باغ زندگیم خزان شد ،اشک چشمام خشک شد،سکوتم

 

رنگ بغض گرفت،تو رفتی،خیلی زود،من با حسرت به پروازت

 

خیره شدم،تو رفتی و دستام سرد شد،دنیای من تیره و تار شد،

 

آخرین خیال نگاهت را در قلبم به یادگار دارم ،خوشحالم که

 

لبخند می زنی،بیا و ببین که امشب برایت معجر سیاه سر کرده ام

 

بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر میزند،بیا و ببین که غم

 

ندیدن تو چه به سرم آورده،بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای به

 

به من لبخند نمی زند،بیا و ببین که خیلی وقته دلتنگ چشماتم

 

بیا و ببین که با رفتنت همه چیمو باختم

 

بیا و ببین که چه جوری خرد شدم.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ توسط pegah

ای آسمان باور مکن کین پیکر محزون منم

من نیستم،من نیستم

رفت عمر من از دست من

یک عمر مست و پست من

یک عمر با بخت بدش بگریستم بگریستم

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ توسط pegah

زیر درخت انار نشست،درخت انار عاشق شد گل داد سرخ

 

سرخ گلها انار شد،داغ داغ،هر اناری هزارتا دانه داشت،دانه ها

 

عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار ترک برداشت

 

خون انار روی دست لیلی چکید لیلی انار ترک خورده را از شاخه

 

چید مجنون به لیلی اش رسید ،خدا گفت:راز رسیدن فقط همین

 

بود کافیست انار دلت ترک بخورد.

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ توسط pegah

 

سهراب:گفتی چشمها را باید شست،شستم ولی.......

گفتی جور دیگر باید دید!دیدم ولی............

گفتی زیر باران باید رفت!رفتم ولی.............

اون نه چشمهای خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:دیوانه ی باران زده


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ توسط pegah

زانوهامو بغل کرده بودم و نشسته بودم.دیدم یه سایه افتاد روم

سرم بالا آوردم،

نگاه کرد تو چشمام از خجالت آب شدم

تمام صورتم را عرق شرمندگی پر کرد

گفت:تنهایی؟

گفتم:آره

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم:همشون گذاشتند رفتند

گفت:تو که می گفتی بهترین هستی

گفتم:اشتباه کردم

گفت:منو واسه اونا تنها گذاشتی؟

گفتم:نه

گفت:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

گفت:اگه بودی پس چرا اسممو نبردی؟

گفتم:بردم همین الان بردم

گفت:آره الان که تنهایی ،وقت سختی

گر گرفتم سرمو انداختم پایین

گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم منو ببخش

گفتی :ببخشم؟

گفتم:اینقدر ناراحتی که منو نمی بخشی؟ حق داری

گفت:نه ازت ناراحت نبودم!چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفت:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنها

گفت:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدام بزنی تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو بخاطر کسایی تنها میذاری که تنهات میذارن

اما هر وقت تنها شدی غصه نخور فقط کافیه صدام بزنی

من همیشه دوست دارم حتی اگه تنهام بذاری

همیشه مواظبت بودم

دیگه طاقت نیاوردم،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم:دوستت دارم

تو بهترین رفیق منی

یک کلام خدا تو بهترینی

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط pegah

خداوندا نمی دانم،

درین دنیای وانفسا

کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم!

نمی دانم!

نمیدانم خداوندا!

درین وادی که عالم سر خوش است و دل خوش است و جای خوش دارد

کدامین حالت و حال دل آدم نصیب خویشتن سازم!!!

نمی دانم خداوندا!!!

به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداندا

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده

پناهم ده

امیدم ده خداوندا

که دیگر نا امیدم من

و می دانم که نومیدی ز درگاهت

گناهی بس ستمبار است

ولیکن من نمی دانم

دگر پایان پایانم

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد

و می دانم

چرا پنهان کنم در دل؟

چرا با کس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فکر خویش و در خویشدند

گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها

چرا یاری ندارم من؟

که دردم را فرو ریزد

دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم

نمی دانم

و نتوانم به کس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی

بسی من خون دل دارم

دلی بی آب و گل دارم

به پوچی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمی دانم

نمی گویم

نمی جویم

نمی پرسم

نمی گویند

نمی جویند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

کلام آشنایی ده

خداوندا پناهم ده

دل گمگشته ی من را نشانم ده

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط pegah

من می گم چشمات قشنگه

تو میگی دنیا دو رنگه

من میگم چقدر تو ماهی

تو میگی اول راهی

من میگم بمون همیشه

تو میگی ببین نمی شه

من میگم خیلی غریبم

تو میگی نده فریبم

من میگم هدف وصاله

تو ولی میگی محال

من میگم چشماتو وا کن

تو میگی منو رها کن

من میگم خیلی دیوونم

تو میگی آره میدونم

من میگم دلم شکستست

تو میگی خوب میشه خستست

من میگم بشین کنارم

تو میگی دوستت ندارم

من میگم قلبمو نشکن

تو میگی من میشکنم من؟

من میگم شدم فراموش؟

تو میگی نه،رفتم از هوش

من میگم که رفتم از یاد؟

تو میگی نه،مرده فرهاد

من میگم ازم بریدی؟

تو می پرسی ناامیدی؟

من میگم واسم عزیزی

تو میگی زبون میریزی؟

من میگم دلم رو بردی

تو میگی به من سپردی؟

من میگم تنهایی سخته

تو میگی این دست بخته

من میگم دل تو رفته

تو مبکی هفت روز هفته

من میگم راه تو دور

تو میگی چاره عبوره

من میگم نگذری ساده

تو میگی آدم زیاده

من میگم دل به تو بستن؟

تو میگی اینقده هستن

من میگم تنهام میذاری؟

تو میگی طاقت نداری؟

من میگم خدا به همرات

تو میگی چه تلخ حرفات

من میگم که غرق دردم

تو میگی میخوام برگردم

من میگم چیزی می خواستی ؟

تو میگی تشنمه راستی

من میگم از غم آبه

تو میگی دلم کبابه

من میگم برو کنارش

تو میگی رفت پیش یارش

من میگم با تو چه کار کرد؟

تو میگی کشت و فرار کرد

من میگم چیزی گذاشته

تو میگی دو خط نوشته

من میگم بختش سیاهه

تو میگی اون بی گناهه

من میگم رفته که حالا

تو میگی مونده خیالا

من میگم میاد یه روزی

تو میگی داری میسوزی؟

من میگم رنگت چه زرده

تو میپرسی بر میگرده؟

من میگم بیا الهی

تو میگی که خیلی ماهی

من میگم ماهت سفر کرد

تو میگی تورو خبر کرد؟

من میگم هرکی با ماهش

تو میگی بار گناهش؟

من میگم تو بی وفایی

تو میگی بریم یه جایی

من میگم دلم اسیره

تو میگی نه خیلی دیره

من میگم خدا بزرگه

تو میگی زندگی گرگه

من میگم عاشق برندست

تو میگی معشوق برندست

من میگم به روزا شک کن

تو میگی بهم کمک کن

من میگم خدانگهدار

تو میگی تا چی بخواد یار

من میگم که تا قیامت

برو زیبا به سلامت

 

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط pegah

یکی مرا می خواند واژه ی آهنگش برایم آشنا نیست بیا....بیا....

اندکی مهلت بده مرا،

بگذار تمامی پرندگان گرسنه را دانه بخشم و به تمامی کلاغهای قصر فردوس تکه پنیری بدهم!

اندکی مهلت بده مرا،

بگذار زخمی تشنه لبی را کوزه آبی بخشم و دردمند جان نثاری را مرحمی...

یکی مرا می خواند واژه ی آهنگش برانم آشنانیست بیا......بیا...

اندکی صبر کن،

تا به روباه پیر تکه صابونی دهم و

به آن کودک یتیم بی سامان تکه قرص نانی بخشم.

بگذار تا سوزن به دامن پاره شده دختری زنم که از سرما شب تا به صبح در کنار یتیم خانه ای به سر برده است و کاسه گرم شیر به دهان پیرمردی دهم که نه خانه ای دارد نه کاشانه ای

حتی خانه سالمندانی ندارد که پذیرای تن رنجورش باشد

یکی مرا می خواند واژه آهنگش برایم آشنا نیست بیا..بیا.....

اندکی مهلت بده مرا،

تا سنگ صبور دردهای آن زن زجر کشیده ای باشم که از فرط خستگی بر سر دار قالی خوابش برده است و به امید فردایی است که در تار و پود قالی پنهان شده

یکی مرا می خواند واژه ی آهنگش برایم آشنا نیست بیا...بیا..

این آهنگ زیبا و غریب آهنگ مرگ است..

مرگی که مرا به سوی خود می خواند......

اندکی مهلت بده،

کوله بارم خالیست و راه بسیار طولانی........

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط pegah

من دیگه غزل نمی گم واسه تو

اشکامو هدر نمی دم واسه تو

تو دقیقه های سخت انتظار

چه می دونی چی کشیدم واسه تو

من می خوام دیگه فراموشت کنم

تو بمون با اون غرور لعنتی

قبل رفتنم ولی بذار بگم

خیلی سنگی خیلی بی معرفتی

بعد از این کاری به من نداشته باش

این روزا ،روزای تردید منه

نمی خوام مثل همیشه رد بشم

وقت امتحان دل بریدنه

من می خوام تموم خاطراتتو

دستای خاطره پر پر بکنه

بذار این جدایی همیشگی

دیگه این قصه رو آخر بکنه


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط pegah

ساعتم کوک می کنم با وقت بیداری تو

سلام کهنه منو نگاه تکراری تو

با این که عاشقم هنوز تاب نگاتو ندارم

می خوام بگم دوستت دارم اما نفس کم میارم

دست خودم نیست می دونی لجبازی عادتم شده

نگاه جادویی تو بت عبادتم شده

راه به من نشون بده خدای بوسه و شراب

دستای سردم بگیر تو این دقیقه های ناب

بغض من از جنس تو

با یه اشاره می شکنه

بگو که دوستم داری و

بگو دلت پیش منه

دست خودم نیست می دونی......

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط pegah

چه می داند کسی؟شاید که اوهم

دلش زیر نگاهم می تپیدست

چه می داند کسی؟شاید شبی هم

به یادم آهی از دل برکشیدست

چه می داند کسی؟شاید در آن روز

که وحشی بود و با من ناز می کرد

دلش با صد هزاران مهربانی

به رویم در نهان در باز می کرد

چه می داند کسی؟شاید در آن شب

که چشمانش به تاریکی درخشید

نگاهش انتظار دیگری داشت

که یک دم در نگاهم ماند و لغزید

چه می داند کسی؟شاید در آن روز

که دزدانه به چشمم چشم می دوخت

بر زبانش حرف دیگری داشت

نگاهش از نگاهم می سوخت

نمی دانم،ولی یک نکته دانم

که گر در انتظار من بمیرد

دل او یک غروری زنده دارد

که هرگز مهر او از لب نگیرد

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط pegah

دیروز که فریاد زدم دوستت دارم

با همان لبخند همیشگی گفتی:

نمیشنوم میشه بلندتر بگی؟؟؟

امروز که آرام و آهسته گفتم دوستت ندارم

با بغضی که فقط منتظر بود تا نگاهم را از نگاهت بردارم تا بشکند

گفتی:آرومتر...چرا داد می زنی؟؟؟...........

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط pegah

هر چی دلت می خواد بگو،دارم نگاهت می کنم

دختر توی آیینه دارم تماشات می کنم

رنگ چشات رنگ شبه،بازم که عین من شدی

دختر توی آیینه،دلت گرفته مثل من؟

موهات پریشونه هنوز،ریخته رو شونه های من

تو هم که مثل من غمت می ریزه با اشک چشات

باز داری گریه می کنی؟ ،بازم که غمگینه نگات

هر چی دلت می خواد بگو،خبر دارم تنها شدی

خبر دارم چند روزیه انگار ازش جدا شدی

بگو بذار سبک بشی من مثل تو، تو مثل من

بگو که بغض بشکنی ،بگو یه کم تو حرف بزن

خوب می دونم که هر غروب نامه هاشو باز می کنی

دوباره حرفای اونو تو نامه پیدا می کنی

آره می دونم چی می گفت،همش می گفت:دوستت دارم

کی گفت اگه جدا بشین،سر به بیابون میذارم

بهت می گفت:یادت نره،عشق واسه ما مقدسه

اگه نگی دوسم داری دنیا برام یه قفسه

بهت می گفت:دوستت داره مثل یه پروانه و گل

شبیه دریا و صدف شبیه شبنم روی گل

بهت می گفت دستای تو فقط برای من باشه

فقط تو دنیا قلب تو ،وصله به قلب من باشه

بهت می گفت:دیگه نترس همیشه یارت می مونم

تا آخر دنیا بازم اسیر چشمات می مونم

دختر توی آیینه،تو قلب اون چی میگذره؟؟؟؟

بهم بگو اونم هنوز مثل قدیم دوستم داره؟؟؟!!

من که دیگه خسته شدم،فکر می کنی که اون بیاد؟

فکر می کنی توی دلش،می گه هنوز منو می خواد؟؟؟

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط pegah

دل من روی زمینه

دل تو تو آسمونه

آنقدر دوست دارم که فقط خدا می دونه

بیا یک عهدی ببندیم ببینیم کدوم یک از ما

تا ته جاده ی دنیا بر سر عهدش می مونه

بعضی قلبا بی ستارن یه ستاره هم ندارن

شایدم ستاره هاشون مثل ما تو کهکشونه

یادمه پرسیم از تو:که می شه با هم بمونیم؟

گفتی این که دست ما نیست بذارش پای زمونه

چه بباری،چه بتابی،چه بخندی،چه بخوابی

عزیزم فرقی نداره واسه اون که شد دیوونه....

نکنه بری یه روزی با یه قایق از کنارم

واسه ی دلم نذاری نه اشاره نه نشونه

می دونم به جای این عشق خستگی کار می ده دستت

مرغ عشقمون آخر می کنی بی آشیونه

من نمی دونم چی میشه نمی شه بگذرم از تو

شاید اون موقع ببارم تا شاید بیای به خونه

خلاصه فقط می خواستم قصمون رو گفته باشم

می دونم که آخر عشق با خدای مهربونه

دل من فکراشو کرده که صبور و بی وفا شه

کاش دل تو هم صبور شه این روزا اگر بتونه

دیگه حرفی نیست عزیزم به جز اشکی که می ریزم

کاش بپرسی راز عشق از گلای ناز پونه

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ توسط pegah

آرزوی من این است

که دو روز طولانی

در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

آرزوی من این است یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

آرزوی من این است

که تو مثل یک سایه

سرپناه من باشی

لحظه ی تر گریه

آرزوی من این است

نرم و عاشق و ساده

همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

آرزوی من این است

هستی تو من باشم

لحظه های هشیاری مستی تو من باشم

آرزوی من این است

تو غزال من باشی

تک ستاره ی روشن در خیال من باشی

آرزوی من این است در شبی پر از رویا

پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا

آرزوی من این است

از سفر نگویی تو

تو هم آرزویی کن

اوج آرزویی تو

آرزوی من این است

مثل لیلی و مجنون

پیروی کنیم از عشق

این جنون بی قانون

آرزوی من این است

زیر سقف این دنیا

من برای تو باشم

تو برای من تنها

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

ساز دهنیم را بی حضور تو به دهانم می گذارم

و سرخوش از عشقت نوای خاموش قلبم را می نوازم

تا شاید نسیم صدایم را به تو برساند

.........و باز تو را به یاد قلب سوخته ام بیندازد

...........گرچه خیلی دیر است اما هنور هم چشم به راه جاده هستم که از آن به آسمانها پیوستی و هیچ کبوتری خبر از برگشتنت نیاورد

............و باز هم در کنار جاده بی حضور تو می نوازم.......

 تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

گشته در رویش نگاهم محو

مانده در چشمم نگاهش مات

باز هم او را توانم دید؟

آه،کی دیگر؟کجا؟هیهات!

دیگر او را کی توانم دید؟

یا کجا؟هرگز!

حسرتم بسیار و می گویم ببازم کاش

شرطهایی را که بستم باز با هرگز

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

یک،دو،سه........

اگر تا هفت بشمارم ،عاشقت می شوم

و از اینکه آسمان در حجم کوچک قلبم آرام گرفته است به خود می بالم

اگر تا هفت بشمارم..........

هر روز نیت می کنم تا قدم هفتم را بر دارم،برای عاشق شدن به تویی که از نخستین روز بودنم عاشقم بودی.

من چقدر غافلم که تا پله ی هفتم هفت هزار سال فاصله دارم

برای دیدار با تویی که از رگ گردن هم به من نزدیکتری.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

چشمه افکارم خشک شده است انگار،در این باران قرین با رحمت

و تو خوب می دانی که درد من چیست

این روزها همه بلبل زبان شده اند

می نشینند و از دردی سخن به میان می آورند که هیچ گاه آن را نچشیده اند

و من به لالی خود می بالم این روزها

تمام تراوشات این ذهن آشفته ام را وقف روزه ی سکوت خویش کرده ام،

تا شاید ترنم این باران بی کران،

به لطافت این روح خسته ام جان تازه ای بخشد.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

دوباره دفتر خاطره هایم را ورق میزنم

وباری دیگر،رایحه ی دلنواز عشق،جان تازه ای به من می بخشد

انگار همین دیروز بود که قطره ای اشک را برایت به یادگار گذاشتم

و اینک دوباره به سراغت آمده ام.

ای راوی روزهای عاشقی

از عشق،از تنها بهانه ام برای زیستن حرفی بزن

از شعرهای ناب تمثیلی بساز  و به من ارزانی دار

راستی،آیا تو بی ماه به مهمانی خواهی رفت؟

تویی که از بغضهای شبانه ام آگاهی

تویی که تنها شاهد اشکهای پنهانیم بوده ای

از عشق چه می خواهی؟

اینبار من مهمانم و تو میزبان دل شکسته ام

و من تمام وجودم را به تو می سپارم

تا یلدای خاطره هایم را در اوج تاریکی و تنهایی به صبح رسانی

می خواهم امشب به آسمان ابری،چشم بدوزم و در انتظار ماه بنشینم

می خواهم به ماه خویش بیندیشم و تا سپیده دم نجوا کنم......


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

بی هیچ بهانه ای تو را به خاظر می آورم

شاید دوست داشتن همین باشد.......

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

غریبی آغاز،سکوتی آواز

به پای خسته زدی چنگی باز

من و شیدایی،دل صحرایی

شب و بیداری،غم تنهایی

من و دستانی،تو و بر بامی

دل از دستم رفت،زدی اش دامی

من و زنجیرت،تو و شمشیرت

زدی بر ایمان،بشد دل شیرت

نیابم کویت،ندانم سویت

به چشمان دل،چو بینم رویت؟

زنم چنگی باز،به گیسویت ناز

در این با تابی کنم سوزی ساز

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

پلکهایت را که می بندی

دیدن!

هنوز در جریان است......

باید مچ نوری را باز کنی

که در درونت جاریست

زودتر!


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

یکی عاشق بود .........یکی عاشق نبود

هیچکس غیر از خدا عاشق معشوقش نبود.......

یه روزی عاشق بودم،یعنی با تمام وجود می خواستمش اما

نمی دونم چرا؟خدا وسط عاشقی من بلند گفت:کات

اما دیگه نگفت:صدا،نور،حرکت

نمی دونم چرا؟شاید من عاشقی رو خوب بازی نکردم

اما به حقانیتش قسم هم باهاش خندیدم،هم گریه کردم  هم براش درد کشیدم.اما نمی دونم؟

اون اصلا نقششو خوب بلد نبود بازی کنه زیر صداش تملق بود.

من عاشق بودم اما اون معشوق نبود!!

اینه که اسم نوشتمو گذاشتم یکی بود...یکی نبود.....غیر از خدای مهربون هیچ کس دیگه عاشق نبود.

میدونید فیلم منم یه روز به اکران در میاد

می دونید کی؟....................قیامت

یه روز با صدای بلند می گن:فیلم یکی بود....یکی نبود.....

تا چند دقیقه ی دیگه روی پرده ی آسمون به نمایش در میاد

کارگردان:خدا

بازیگران:خودم و اون خدا

و با هنرمندی :شیطان

تمام......

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

من از حقیقتی پایان،ازتصویری بی نشان،از عشق یک آخو می ترسم

من از روزگار سنگدل از باید ها و نباید ها می ترسم

می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی

من از روح سرگردان زندگی،از گریزان بودن یاران می ترسم

.....از صدای پای رهگذران می ترسم

از آنچه هستیم و هست می ترسم!

از جاده بی انتها که عاقبت مرا آواره ی خود خواهد ساخت می ترسم

از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه کرد......می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک

.....!می ترسم

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

کاشکی میون ما نبود این همه درد مشترک

بیا که یک بار ببینی دلم شده ترک ترک

بلنده و بی انتها تمام شبهای دلم

دوباره فرصتی بده تا من ترانه ای بگم

ترانه ای که شرح این شبهای تاریک منه

توی تموم واژه ها حس قشنگ بودنه

صدای بارون رو شیشه قصه میگه تو گوش من

قصه ی شهر پریا می بره عقل و هوش من

یلدای من پر می شه از قصه ی یک پری که بار

ترانه هاشو می خونه توی دلش بدون ساز:

"با رفتنت تو می بری این دل شکستمو

تموم احساسمو با این وجود خستمو

پاک کی شم از خاطرهات اما اگر نباشی

نمی رونی که دنیامو داری از هم می پاشی"

بمون نذار بسوزم تو این یلدای پر تب

توی چشم پریا بارون می باره امشب............

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

برو بسه تمومش کن همش حرفای تکراری

غمو توی دلت کشتن با یک لبخند اجباری

دودو تا می کنی سود و زیان عشق و با عقلت؟

برو رد شو که می بازی تو این عشقای آماری

تو رویای شبات غرقی ولی از ترس تاریکی

فقط در گیر این دردی :بی خوابی و بیداری

دلت بد جور غمگینه سرت سنگینه از غمها!

چرا هر لحظه و هر جا همش در حال انکاری

پر از آهه صدات وقتی دوباره زیر لب می گی:

"عجب حال خوشی داری که از بارون سرشاری!"

دو تا چشمای غمگینت کویر خشک و بی آبه

قدم بردار محکمتر،راهت سخته انگاری!ر

رها کن دل رو از غصه،ازین دنیای پر دردت

یه روزی ازهمین روزا گل شادی رو می کاری

یه روزی از همین روزا تمومه آه و زاری ها

قلبت صیقلی می شه همون روزی که می باری...


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد

مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد

 

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره ی دودی از دودمان باد

 

آب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش در جان باد افتاد

 

هر قصر بی شیرین چون بی ستون ویران

هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد

 

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را اندوه مادرزاد

 

از خاک ما در باد بوی تو می آید

تنها تو می مانی ما می رویم از یاد

 

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ توسط pegah

الهی!

آمدم چون تو گفتی بیا!گفتی اگر هزار بار رفتی باز هم برگرد

اینجا من

به آرامش می رسم که هیچ جای این دنیای پر زرق و برق آن را نمی یابم.

خدای من

آغوش مهربان تو بالاترین مامن من بی پناه و تنهاست

مرا بپذیر اگر چه بار گناه بر دوشم سنگینی می کند

امشب برای این دل شکسته ام نگاه توچه قدر آرامش به ارمغان می آورد.من برای بی قراری دلم چه ها کشیده ام کاش برای با تو بودن بیشتر وقت می گذاشتم.کاش دستانم به جای نوازش غیر تو به درگاه تو بلند می شد. کاش سجاده ی سبزم مرا به تو پیوند می زد.

خدای من امروز از پس کوچه های تنگ وتاریک تنهایی خویش

به تو پناه آورده ام تا مرا در دستان مهربانت به آرامش ابدی برسانی........

خدایا خسته ام از زندگی بی تو.........


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ توسط pegah

نظر نمی کنی چرا؟به من که جز وفا به تو دگر گنه نکرده ام

به من که جز به روی تو به کس نظر نکرده ام

نظر نمی کنی چرا؟به من که سرو قامتم خمیده شد برای تو

به من که شسته ام ز اشک به عالمی گناه تو

نظر نمی کنی چرا؟به من که خون خورده به جای آب زندگی

به من که جان نهاده ام به کف برای زندگی

نظر نمی کنی چرا؟من که خون به جای اشک فشانم از برای تو

به من که با اشاره ات سر افکنم برای تو

نظر نمی کنی چرا؟به من که وصل تو بود همیشه آرزوی من

به من که بهر وصل تو بریخت آبروی من!

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ توسط pegah

یاران به خدا که بی وفایی نکنید

با عاشق دل خسته جدایی نکنید

 

یا آنکه وفا کنید تا آخر عمر

یا آنکه از اول آشنایی نکنید.

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ توسط pegah

به یار گفتم:چه قدر دوستم داری؟

گفت:به اندازه ی ستارگان آسمان

و از خوشحالی به آسمان نگاه کردم و جز تکه ای ابر سیاه چیزی در آسمان ندیدم نگاهی به یار کردم و گفتم:

افسوس زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم

ولی اشکهایم به من نیاموخت چگونه زندگی کنم.

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ توسط pegah

وقتی از هنجره ی کوچه صدایم کردی

کفشی از در به دری نیز به پایم کردی

 

من سر گرم خودم بودم که با صله ی عشق

آمدی بی سبب از خویش جدایم کردی

 

سخن از همدلی و هم سفری بود که باز

در پس وسوسه ای گنگ رهایم کردی

 

به جز از خویش بریدن به جز از دلتنگی

بگو ای عشق بگو تو چه برایم کردی؟

 

می روی مساله ای نیست ولی حیف نبود

پشت این کوچه ی بن بست رهایم کردی؟!

 

تا تو رفتی همه گفتند:از دل برود همانکه از دیده رود

و در آن لحظه:به ناباوری و غصه ی من خندیدند

 

و کنون آه تو ای رفته سفر

که دگر باز نخواهی برگشت

 

کاش می آمدی و می دیدی

که در این کلبه ی خاموش هنوز یادگار تو بجاست

 

کاش یک لحظه سرود شب اندوه مرا می خواندی

که چها بر من آزرده گذشت

 

کاش می دانستی که در این عرصه ی دنیای بزرگ

چه غم آلوده جداییهاست

 

و بدانی تو :که از دل نرود همانکه از دیده رود

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ توسط pegah

دل من دیگر آن درد آشنا نیست

نگاهم دیگر آن برق بلا نیست

 

زمانی باز می گردی به سویم

که دیگر در دلم مهر و وفا نیست

 

جدایی نیست این دل را ز غم ها

که بوی گل ز برگ گل جدا نیست

 

خوشا شبهای هجران و غم دل

که در بزم محبت جز ریا نیست

 

شدم خاک ره می خانه چندی

ندانستم که در مستان صفا نیست

 

اگر آهم نگیرد دامنت را

زبانم لال می گویم خدا نیست

 

صفای خلوت دل را بنازم

که آنجا یک سر موهم خطا نیست

 

بگوش من مخوان افسانه ی عشق

که این بیگانه از دل آن هما نیست

 

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ توسط pegah

عشق من خاطره عشق من از یاد مبر

یادم ای لاله ی شعر و سخن از یاد مبر

یاد باد آنکه مرا یار عزیزت خواندی

یاد این یار عزیز کهن از یاد مبر

عالم و هر چه درو هست ببر از یادت

لیک دل دادن و عاشق شدن از یاد مبر.

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ توسط pegah

دروغ می گفت:

دیگری را دوست داشت

بارها به او گفتم:دوستم داری؟

گفت:آری!

عاقبت از پای شکیب افتادم و فریاد زدم:

راستش را بگو؟!

هر چه که هست تو را خواهم بخشید.....

و از گناهت

هر چه سنگین خواهم گذشت.

با آرزوی تمام پیش آمد و با امید فراوان گفت:

مرا ببخش دل به دیگری بستم....

حال که تو مدتها به من دروغ گفتی

این بار هم به تو دروغ می گویم:

تو را هرگز نخواهم بخشید.............

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ توسط pegah

خسته تر از صدای من گریه ی بی صدای تو

حیف که مانده پیش من خاطره ات به جای تو

رفتی و آشنای تو بی تو غریب ماند و بس

قلب شکسته اش ولی پاک و نجیب ماند و بس

طعنه به ماجرا بزن اسم مرا صدا بزن

قلب مرا ستاره کن دل به ستاره ها بزن

تکیه به شانه ام بده دل به ترانه ام بده

راوی آوارگی ام راه به خانه ام بده

یکسره فتح می شوم با تو اگر خطر کنم

سایه عشق می شوم با تو اگر سفر کنم

وقت غروب آرزو بهت مرا نظاره کن

با تو طلوع می کنم ولوله ای دوباره کن

شب شکن صد آینه باشب من چه می کنی؟

این همه نور داری و  صحبت سایه می کنی؟

به تو چه فرقی می کند زنده و مرده بودنم؟

کاش خجل نباشم از زخم نخورده بودنم.

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٤ توسط pegah

رحلت رسول اکرم (ص)را به همه تسلیت می گم. التماس دعا

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۳ توسط pegah

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

یادمان باشد اگر شمع و پروانه به یک جا دیدیم

طلب  سوختن بال و پر کس نکنیم

 

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

 

خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

 

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیر خطا هست خطایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

 

 و به هنگام نیایش سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

 

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ توسط pegah

اگر دروغ رنگ داشت،هر روز شاید دهها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود.

اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی.آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا بر قله ها به تمسخر می گرفتی.

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد.

اکر دیوار نبود نزدیکتر بودیم،همه وسعت دنیا یک خانه می شد و تمام محتوای سفره سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد.

اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در آن ساحل سبز ناباوری بودم.

اگر همه سکه داشتند دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند.

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود،زیبایی نبود خوبی هم شاید.

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور لحظه های تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بی گمان پیش تر از اینها مرده بودیم

اگر کینه نبود....قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند،و من با دستانی که رخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش می کردم..... و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی.......

و ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم.

"دکتر شریعتی" 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ توسط pegah

همیشه کنار دریا می نشستم و خدا خدا می گفتم،

شاید دریا آرامشی دهد.....که یک قطره تنهایی زندگیم به من نداد!

همیشه رنگ گل را نشانه می گرفتم و آن را آشکار می کردم

تا شاید زندگیم ذره ای شاد شود اما نشد!

به جنگل رفتم آنقدر به سبزی برگها خیره شدم،تا بلکه طراوتشان وجود پژمرده ام را در بر گیرد...اما نشد!

باور نمی کردم روزی غمها تمام شود......

حال خدا را شاکرم که موهبتی از جنس دریا،شادی به رنگ گل،

. طراوتی از دیار برگها به سویم فرستاد....

موهبتی از جنس نور و روشنایی......

موهبت با او بودن......

خدایا دوستت دارم


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ توسط pegah

خیلی وقت بود قطره دلش دریا می خواست

هر روز به خدا می گفت:

از قطره تا دریا راهیست طولانی.

راهی از رنج و عشق و صبوری.

هر قطره را لیاقت دریا نیست

قطره عبور کرد و گذشت

قطره ایستاد و منجمد شد

قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت

هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت

تا روزی که خدا گفت:

امروز روز توست روز دریا شدن

و خدا قطره را به دریا رساند

و قطره طعم دریا شدن را چشید

روز دیگر قطره به خدا گفت:

از دریا بزرگتر هم هست؟

خدا گفت:آری هست

قطره گفت:پس من آن را می خواهم

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت

و گفت:

این بی نهایت است

آدم عاشق بود

دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را تو آن بریزد

اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت

قطره از قلب عاشق عبور کرد

آدم تمام عشقش را توی قطره ریخت

و قطره از چشم عاشق چکید

خدا گفت:حالا تو بی نهایتی

چون عکس من در چشم عاشق است

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ توسط pegah

گفتمش:دل می خری؟

پرسید:چند؟

گفتمش:دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ توسط pegah

گفت:می خوام یه یادگاری رو قلبت بنویسم تا همیشه برات بمونه

گفتم :کجا؟

گفت:رو قلبت.....

گفتم:می تونی؟

گفت:آره زیاد سخت نیست....

گفتم:بنویس تا برای همیشه بمونه........

یه خنجر برداشت......

گفتم:این چیه؟

گفت:هیسسسسسسسس

ساکت شدم.........

گفتم:بنویس دیگه چرا معطلی؟

خنجر رو برداشت و با قسمت تیز اون نوشت:

دوستت دارم دیوونه!

اون رفته.......خیلی وقته....کجا؟نمی دونم

اما هنوز زخم عشقش یادگاری رو قلبم مونده...

خدایا........

  


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ توسط pegah

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دگر نیستم

این تو و لیلای تو... من نیستم

 

گفت:ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

 

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم:بلی

 

مطمءن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

با تشکر از سبحان


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط pegah

دوستت دارم هایم آخر زیر دیوار انتظار له می شوند........می دانم!


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط pegah

چه دعایی بهتر از این

خنده ات ار ته دل

گریه ات از سر شوق

نبود هیچ غروبت غمناک

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط pegah

دیشب ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت دق مرگم می کرد

وابستگیم را به تو عادت کردم

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط pegah

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند

و عده ای می گویند:آه چه زیبا!و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند.دلمان خوش است به لذتهای کوتاه به دروغهایی که از زاست بودن قشنگترن.با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم.

دلشان خوش می شود به لذتی و وقتی چیزی مطابق میلشان نبود چقدر راحت لگد می زنند به همه چیز چقدر ساده می شکنند همه چیز را...........

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط pegah

بچه بودم نه دیگه منتظر زنگ بودم نه دیگه واسه تو دلتنگ بودم

بچه بودم تو نبودی شبا زود خوابم می برد

دل کوچیکم فقط غصه بازی می خورد

بچه بودم چقدر صاف و روون می خندیدم

خوبیش این بود که ازت"نمی خوامت"نمی شنیدم

بچه بودم همه چی درست می شد سخت نبود

هیچکی اندازه ی من اون روزا خوشبخت نبود

بچه بودم کسی بی خود منو اذیت نمی کرد

مثل تو میون بازیا خیانت نمی کرد

بچه بودم کسی مثل تو باهام بد نمی شد

بی توجه از کنار رویاهام رد نمی شد

بچه بودم نبود اون کس که بهم راست نمی گفت

مثل تو هیچکی بهم هر چی دلش خواست نمی گفت

بچه بودم عالمی بود آخه عاشق نبودم

از دست چشمای تو در حسرت دق نبودم

بچه بودم عکس تو باعث دردسر نشد

جز تو هیچ کس باعث رفتن به سفر نشد

بچه بودم عشق تو در به درم نکرده بود

اون روزا فکر و خیالت خبرم نکرده بود

بچه بودم اگه مثل حالا مجنون می شدم

از بزرگ شدن واسه ابد پشیمون می شدم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط pegah

هر شب وقتی تنها می شم

حس می کنم پیش منی

دوباره گریم می گیره

انگار تو آغوش منی

روم نمیشه نگات کنم

وقتی که اشک تو چشمام

با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

بارون می باره و تو رو درباره پیشم میبینم

اشک تو چشام حلقه می شه

دوباره تنها می شینم

بازم بیا کنار من

شبای جمعه که میاد

بیا سر مزار من

دوباره باز یاد چشات زمزمه ی نبودنم

ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم

خاک سر مزار من

نشونی از نبودنت

دستای نامردم شهر

چرا ازم ربودنت؟

به زیر خاکم و هنوز نرفتی از خیال من

غصه نخور سیاه پوش گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم

دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم

رو سنگ قبرم بنویس تنها ترین تنها منم

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط pegah

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط pegah

آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد زندگی به رنج کشیدنش می ارزد

*********************************************

برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن!پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی

***********************************************

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند اما قلبش سیاه می شود

*********************************************

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است وقتی خواستم گریه کنم گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

************************************************

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

************************************************

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو می گیرد

**************************************************

از دیده به جاش اشک خون می آید

دل خون شده از دیده برون می آید

دل خون شد از این غصه که از قصه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید

*************************************************

دلی که از بی کسی غمگین است هر کسی را تحمل می کند

**********************************************

اگر پیاده هم شده سفر کن در ماندن می پوسی


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ توسط pegah
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

كد چت روم

FreeCod Fall Hafez

فال عشق

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

كد عكس تصادفی



دریافت كد ساعت


قالب وبلاگ